|
هـرمـس |
|
دست نوشته های محمد جـواد نوری |
هر چیزی بعد از دیدن این تصویر به ذهنتون می رسه توی نظرات بنویسین...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:24 توسط محمد جـ ـواد |
نوشته ی: محمد جواد نوری سرما به تنم نیش می زد و دست و پایم به لرزه افتاده بود. سعی کردم به سردی هوا فکر نکنم، سرم را بلند کردم و به عابرانی که از سردی هوا سردتر می نمودند، چشم دوختم. با آنکه شب یکشنبه بود، خیابان بی اندازه ساکت و دلتنگ بود. کمتر کسی توی خیابان دیده می شد به جز تک و توک زن و مردی که دستهایشان را دور کمر یکدیگر انداخته بودند و داشتند از خیابان رد می شدند، یا یک مشت آدمهای لات که به چیزی که یقین دارم اصلا خنده دار نبود، مثل کفتار می خندیدند. نیویورک، وقتی که شب، چند نفری توی خیابانها قهقهه سر بدهند، حالت خیلی وحشتناکی پیدا می کند. - مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟ - موقع گفتن این جمله، دهانش را طوری کج و کرد و دماغش را چین داد، انگار درباره موجود چندش آوری حرف می زند. سرم را سمت راست چرخاندم و نگاهی به صاحب صدا انداختم. به لباسهای گران قیمتش و کفش هایی که از تمیزی می شد قیافه ام را در آن بینم. «- ویکتور پسرم، بیا بریم داره دیر می شه.» دستش را کشید و داخل فروشگاه شدند. تا آخرین لحظه چشمم به لباسهای گرانقیمت ویکتور بود. از جایم بلند شدم و چند قدمی سمت راست رفتم و جلوی ویترین فروشگاه ایستادم. نگاهی به کت قهوه ای رنگ مورد علاقه ام در پشت ویترین انداختم. معمولا ساعاتی از روز را به تماشای اجناس فروشگاه اختصاص می دادم. از این کار لذت می بردم. - آهای پسر، زود باش، عجله دارم. به سرعت جای قبلی ام برگشتم. مرد نسبتاً چاق با کت و شلوار تیره و سیبیلهای کلفت که پایش را روی میز کوچکم گذاشته بود. - می خوام حسابی برق بیفته. سرم را به علامت تایید تکان دادم، بورسم را برداشتم و شروع کردم به واکس زدن. هماهنطور که بورس را به عقب و جلو می بردم به فکر فرو رفتم. *** روی مبل لم داده و پای راستم را روی پای چپم انداخته ام، در دست راستم لیوان آب پرتقال است و مشغول تماشای کارتون "دختر کبریت فروشم". مادر طبق معول پای تلفن است: « هفته دیگه داریم می ریم جزایرِ...» و از خوشحالی فریاد می زند. چندین دقیقه به همین منوال می گذرد، مادر پس از اتمام مکالمه اش، رو به من می کند: «ویکتور، آماده شو باید بریم» «- مامان دارم کارتون می بینم» «- وقتی برگشتیم بقیشو ببین عزیزم، فروشگاه تعطیل می شه» پس از چند دقیقه بلند شده، سمت اتاقم می روم و مشغول پوشیدن لباسهایم می شوم. شش طبقه را با آسانسور پایین می رویم. راننده جلوی آپارتمان منتظرمان ایستاده. سوار ماشین می شویم و مادر بلافاصله می گوید: «لطفا خیابان 22 » بعد از گذراندن چند چهارراه، ابتدای خیابان 22 پیاده می شویم و سمت فروشگاه پوشاک راه می افتیم. در چند قدمی فروشگاه، پسرکی لاغر، با چهره ای کثیف و به هم ریخته توجهم را جلب می کند، به مادرم اشاره می کنم: « - مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟» پسرک نگاهی می اندازد و مرا برانداز می کند. - ویکتور پسرم، بیا بریم داره دیر می شه. دستم را می گیرد و داخل فروشگاه می رویم. چند نمونه پیراهن و شلوار برمی دارد و به اتاقک گوشه ی فروشگاه می رود. «- پسرم، همینجا بمون تا مامان اینا رو امتحان کنه.» یکی از فروشنده ها که میان سال بود با چهره ای خندان پرسید: «چند سالته پسرم؟» حوصله صحبت کردن با او را نداشتم، 2 تا انگشت اشاره ام رو موازی هم قرار دادم و بهش نشون دادم چون تعداد انگشتام به 11 نمی رسید. بعد از چند لحظه بدون توجه به حرف مادرم از فروشگاه بیرون رفتم. *** - حواست کجاست پسر؟ تو که جورابامو کثیف کردی احمق! با شنیدن این جمله رشته افکارم پاره می شود، به خودم می آیم. - عذر می خوام آقا، حواسم پرت شد. پایش را با عصبیانیت عقب می کشد، راه می افتد و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد، سکه ای را به طرفم پرت می کند. به دیوار تکیه می دهم و به تخیلاتم پوزخند می زنم. همان لحظه خانمی نیم تنه اش را از درِ فروشگاه نمایان می کند :« - ویکتور، مگه نگفتم همونجا بمون پسرم؟ نگاهی به اطرافم می اندازم، هیچ کسی نیست جز من که بین ابزار کفاشی ام نشسته ام. به طرفم می آید و با لحنی اعتراز آمیز می گوید: «چرا روی زمین نشستی پسرم؟ لباسهات کثیف می شن. تعجب زده به او چشم دوخته ام. دستم را می گیرد، بلندم می کند و مرا می کشاند داخل فروشگاه. «- ببین، این پیراهن بهم میاد ویکتور؟» و می چرخد. مات و مبهوت نگاهش می کنم و می گویم:«بله خانم، زیباست» تعجب زده می پرسد:« از کی تا حالا به من می گی خانم؟ الان وقت شوخی نیست پسرم، تو کدوم کت رو می خواستی؟» سعی می کنم شرایط پیش آمده را هضم کنم. به کت قهوه ای مورد علاقه ام اشاره می کنم. بدون امتحان تایید می کنم مناسب است. خریدها را داخل پاکت می گذارد و از فروشگاه خارج می شویم. نگاهی به اطراف پیاده رو در جستجوی وسایل کفاشی می اندازم، یه جز فضای خالی هیچ چیزی نصیبم نمی شود. مادر دستم را محکم می گیرد و سمت ماشین می رویم. دست گرمش را محکم می فشرم و بدون توجه به اطرافم پیش می روم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:39 توسط محمد جـ ـواد |
همینطور که سمت من میومد، لبخند کوچیکی روی لباش بود، سرعتمو کم کردم، چند قدمیم وایستاد و دستشو طرفم دراز کرد، گفت: -سلام، اسم من چیه. با تعجب نگاهش کردم و به فکر رفتم. پسر همسایمونه؟ نه اونکه چاق بود، نکنه پسر استادمونه؟ نه بابا خب با من چیکار داره. توی ذهنم پر بود از گردش شخصیتهای مختلف با هدف شناسایی اون بدبخت... بالاخره چیزی یادم نیومد و گفتم: - نمی دونم. - چی رو نمی دونی؟ - اینکه اسمت چیه؟ - تو که همین الان داری می گی. «و بلند خندید.» - چی رو دارم میگم؟ - درسته، خودشه - چی درسته؟ ـ آره، چی درسته - یعنی چی، چی درسته؟ - آره همونه - پسر جون من رو داری مسخره می کنی؟ - خدا نکنهُ این چه حرفیه؟ فقط گفتم چی درسته. - از من می پرسی چی درسته؟ - من که سوال نکردم عزیزم. - ما رو سرکار گذاشتی، نه؟ - نه به جون خودم. - مثل اینکه حالت خوش نیست پسر جون، یه دکتر خودتو نشون بده. - دکتر واسه چی؟ من که حالم خوبه. اصلا داشت اعصابم بهم می ریخت توی اون وضعیت این گاگول اومده چرت و پرت تحویل ما میده. بعد از کلی بحث و جدال بین ما، تازه بعد از دو ساعت فهمیدم که اسم این بنده خدا "چی" بوده این یارو می خواسته خودشو بهم معرفی کنه، برگشتم و بهش گفتم: -آقای چی، من معذرت می خوام، سوء تفاهم پیش اومده بود - اونم تازه فهمیده بود چی شده و خندید حالا یه بار دیگه این مطلب رو از اول بخون اما با این فرق که اسم این بنده خدا " چی " بوده و می خواسته خودشو بهم معرفی کنه و من گیج می زدم «با اجازه از حاجی شل سیلور استاین»
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 16:30 توسط محمد جـ ـواد |
گرگ و گوسفند یه روز یه گرگ تصمیم گرفت یه تعداد گوسفند رو بخوره، اما یكی از اونها زنده موند و تصمیم گرفت انتقام گوسفندهای خورده شده رو بگیره. در نتیجه بعد از گذروندن یک دوره آموزش نظامی و مسلح شدن به انواع تانک و موشک و سلاحهای الكترونیک و لیزری تبدیل به یک گرگ شد. او در جریان یک جنگ كوتاه مدت زیر پای تعداد زیادی فیل له شد. نتیجهگیری اخلاقی: آموزش همیشه مفید نیست. مار و شكارچی یه روز یه مار شكارچی رو نیش زد. شكارچی عصبانی شد و با تفنگش به مار شلیک كرد. تعداد زیادی خرگوش زخمی شدند. نتیجهگیری اخلاقی: آدم قبل از انتقام گرفتن از یک مار، باید مواظب خرگوشها باشد. شفافیت و گرگ یه روز یه گوسفند تصمیم گرفت برخورد شفاف بكنه. اومد و روبهروی گرگ نشست و گفت: «آقای گرگ! تو فكر نمیكنی كه ما باید حرفامونو شفاف بزنیم؟» گرگ خندید و به گوسفند نزدیک شد. گرگ همیشه برای دوستانش تعریف میكرد و میگفت: «همیشه یادمه که اون گوسفند واقعاً موجود جالب و خوشمزهای بود». نتیجهگیری اخلاقی: شمردن دندانهای گرگ قبل از هر نوع مذاكرهای ضروری است. تذكر قانونی یه روز شیر از مار خواست كه قانون جنگل رو اكیدا رعایت كنه. مار هم در اولین فرصت به خرگوش نیش زد و اون رو كشت. شیر عصبانی شد. مار گفت: «ولی در عوض قول میدم در مراسم دفنش كلیهی تشریفات قانونی رو رعایت كنم». نتیجهگیری اخلاقی: رعایت تشریفات قانونی مهم است؛ بهخصوص پس از مرگ. لاکپشت و خرگوش یک روز یک لاکپشت میانهرو و لیبرال با یک خرگوش تندرو و رادیکال مسابقه دادند. خرگوش بهسرعت به طرف هدف حركت كرد، اما لاکپشت به كندی راه میرفت. وسط راه خرگوش به اتهام تندروی دستگیر و محاكمه و زندانی شد. لاکپشت هم پس از چند روز وقتی به مقصد رسید، دید عدهای از مردم و تماشاگران جمع شدند و بهش بد و بیراه میگن و اون رو به عنوان موجودی میانهرو و سازشکار عامل زندانی شدن خرگوش میدونن. هرچی گفت من در زندانی كردن خرگوش هیچ نقشی نداشتم، كسی باور نكرد. نتیجهگیری اخلاقی:اصولاً مسابقه دادن در جایی كه ممکن است آدمهای تندرو را زندانی کنند کار درستی نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 17:52 توسط محمد جـ ـواد |
کابوس زندگی زنی در کنار خیابان خود را میفروشد
کودکی که دستهایش را به سوی رانندگان اتومبیلها دراز کرده
جوانی که سرنگ را در گوشه کوچه در رگ دستش فرو میبرد
پدری که در جیب خالیاش دنبال هیچ میگردد
کابوس هر کدام از ما زندگی دیگری است.
رؤیای آن روز
کابوس همان روز
دستهای کثیفشان را در دست هم گرفته بودند.
با دهانهای گشادشان عربده میکشیدند و قهقهه مستانه میزدند
مثل دیوانگان اسلحهها را رو به آسمان شلیک میکردند
عقدهایهای عوضی در خیابان میرقصیدند
لگد به زمین میکوبیدند و صدای پایشان مردم را دیوانه میکرد
او را مظلومانه گرفتند و دهانش را پر از خون کردند، عجب کابوسی بود!

کابوس من، رؤیای تو است
دشمن عزیز! کابوس شکست من، رؤیای پیروزی تو است.
کابوسهای ما گاهی اوقات رؤیاهای دیگران هستند.
کابوس پیشرفت
برای این كه از شر روستا راحت بشویم، به شهر آمدیم و گرفتار اتوبوسها و متروهای شلوغ شدیم.
برای این كه از شر اتوبوسها و متروهای شلوغ راحت شویم، ماشینی خریدیم و در ترافیك گیر كردیم.
برای این كه از شر ماشین راحت شویم، كارهایمان را با تلفن انجام دادیم و گرفتار زنگهای مدام و آزاردهنده تلفن شدیم.
برای اینكه از شر تلفن راحت شویم، از اینترنت استفاده كردیم.
تاریخ اختراعات و اکتشافات، تاریخ اختراع ماشینهای تازه ای است که ما را از شر ماشینهای قبلی نجات میدهد و گرفتار ماشینهای تازه میکند.
رؤیاهای وحشتناک
هیتلر و استالین مردانی بودند که برای بسیاری از مردمان حسرت دیدارشان را داشتند. اما همینها وقتی شبها به خواب گروهی دیگر از مردم میآمدند، کابوس تلخ زندگی آنان بودند.
خاطره
کابوسهای امروز ما به خاطره تبدیل میشوند.
سرنوشت بشر

+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:41 توسط محمد جـ ـواد |
سوال این بود.
معنی عشق چیست؟
* وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
* مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
* عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
* عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله
* عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
* عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
* عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله
* عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله
* عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
* عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
* موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله
* مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
* عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
*عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه.
* می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 21:33 توسط محمد جـ ـواد |